تبليغاتX
DELSHEKASTEGAN example:

شقایق گفت با خنده نه تبدارم، نه بیمارم


گر سرخم، چنان آتش حدیث دیگری دارم


گلی بودم به صحرایی نه با این رنگ و زیبایی


نبودم آن زمان هرگز نشان عشق و شیدایی


یکی از روزهایی که زمین تبدار و سوزان بود


و صحرا در عطش می سوخت تمام غنچه ها تشنه


و من بی تاب و خشکیده تنم در آتشی می سوخت


ز ره آمد یکی خسته به پایش خار بنشسته


و عشق از چهره اش پیدای پیدا بود


ز آنچه زیر لب می گفت شنیدم، سخت شیدا بود


نمی دانم چه بیماری به جان دلبرش


افتاده بود اما طبیبان گفته بودندش


اگر یک شاخه گل آرد از آن نوعی که من بودم


بگیرند ریشه اش را و بسوزانند


شود مرهم برای دلبرش آندم شفا یابد


چنانچه با خودش می گفت بسی کوه و بیابان را


بسی صحرای سوزان را به دنبال گلش بوده


و یک دم هم نیاسوده


که افتاد چشم او ناگه به روی من


بدون لحظه ای تردید شتابان شد به سوی من


به آسانی مرا با ریشه از خاکم جداکرد و


به ره افتاد و او می رفت و من در دست او بودم


و او هر لحظه سر را رو به بالاها


تشکر می کرد پس از چندی


هوا چون کوره آتش زمین می سوخت


و دیگر داشت در دستش تمام ریشه ام می سوخت


به لب هایی که تاول داشت گفت: اما چه باید کرد؟


در این صحرا که آبی نیست


به جانم هیچ تابی نیست


اگر گل ریشه اش سوزد که وای بر من


برای دلبرم هرگز دوایی نیست


و از این گل که جایی نیست


خودش هم تشنه بود اما


نمی فهمید حالش را چنان می رفت و


من در دست او بودم و حالا من تمام هست او بودم


دلم می سوخت اما راه پایان کو ؟


نه حتی آب، نسیمی در بیابان کو ؟


و دیگر داشت در دستش تمام جان من می سوخت


که ناگه روی زانوهای خود خم شد دگر از صبر او کم شد


دلش لبریز ماتم شد کمی اندیشه کرد، آنگه


مرا در گوشه ای از آن بیابان کاشت


نشست و سینه را با سنگ خارایی


ز هم بشکافت! ز هم بشکافت!


اما ! آه صدای قلب او گویی جهان را زیرو رو می کرد


زمین و آسمان را پشت و رو می کرد


و هر چیزی که هرجا بود با غم رو به رو می کرد


نمی دانم چه می گویم ؟ به جای آب، خونش را


به من می داد و بر لب های او فریاد


بمان ای گل که تو تاج سرم هستی


دوای دلبرم هستی بمان ای گل


و من ماندم نشان عشق و شیدایی


و با این رنگ و زیبایی


و نام من شقایق شد


گل همیشه عاشق شد

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 6 شهریور1390 | 

 

وقتی دو دل به هم نزدیک می شوند .....

آنجا که حل می شوند در وجودِ هم ....

آنجا که هستیشان با هم یکی می شود ...

در اوجِ انحلال در نگاهِ هم .....

به حسِ قشنگِ بوسه می رسند .....

این بوسه نه از رویِ غریره است و نه از سرِ نیاز ....

این بوسه .. نشانه ی محبت است و مهر ...

که مزه اش .. تا ابد می ماند به لب ...

همچو مستی شبانه نیست که بپرد روزِ بعد ...

کاش طعمِ بوسه ها ... جاودانه بود ...

تا نگویند هر کجا که عشق و عاشقی فقط  یک افسانه بود ....

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 10 مرداد1390 | 

من که تسبيح نبودم تو مرا چرخاندی

مشت بر مهره ی تنهايی من پيچاندچی...

مهر دستان تو دنبال دعايي مي گشت

بارها دور زدی ذهن مرا گرداندی!

ذکرها گفتي و بر گفته ی خود خنديدی

از همين نغمه ی تاريک مرا ترساندی

بر لبت نام خدا بود ، خدا شاهد ماست

بر لبت نام خدا بود و مرا رقصاندي

دست ويرانگر تو عادت چرخيدن داشت

عادتت را به غلط چرخه ی ايمان خواندی

قلب صد پاره ی من مهره ی صد دانه نبود

تو ولي گشتی و اين گمشده را لرزاندی

جمع کن! رشته ی ايمان دلم پاره شده ست

من که تسبيح نبودم ، تو چرا چرخاندی؟؟؟

+ نوشته شده در  شنبه 11 تیر1390 | 

اومدم باز بنویسم...از چیزهایی که هست ...

از چیزهایی که دارم ودلم نمیخواد از دست بدم..

ساده مینویسم چون آموختم ساده نوشتن تنها راهیه که بن بست نیست...

مینویسم از خودم ..از دلم...از کسانی که دارم ودوستشون دارم...

از اونایی که بودنشون...موندنشون....همه جوره شده دلگرمی من واسه ادامه ی راه...

از اونایی که مردونه پشتم موندن وتنهام نذاشتن...از نداشته ها خیلی نوشتم...

از اونایی که تنهام گذاشتن....اما حالا مینویسم برای اونایی که موندن...موندنیم کردن...

دلگرمی بهم دادن....

خودتون که میایین ومیخونین...

شماهایی که دوستتون دارم

بمونید که دل من به بودنتون عادت کرده...به حرفاتون...به مهربونیاتون...

امیدوارم امسال براتون بهترینها رقم بخوره...از تعطیلاتتون لذت ببرین...

تقدیم به نگاه های مهربونتون...

+ نوشته شده در  دوشنبه 9 فروردین1389 | 

 

وقتي مرا کشيد خدا ، پاک کن نداشت


ناچار خط زد اسم مرا ، پاک کن نداشت


دست مرا کشيد پلي بين من و تو


اما براي فاصله ها ، پاک کن نداشت


بر بال ما دو قفل مشابه کشيد و بعد


مال تو را شکست و مال مرا پاک کن نداشت ...


 

+ نوشته شده در  سه شنبه 23 مرداد1386 | 


 

باز امشب دل من حال و هوايي دارد

 

مست عشق است عجب شور و صفايي دارد

 

محفل خامش ما غرق اميد است و وصال

 

يار  ما    با   دگري   قصد  صفايي   دارد

 

چشم من خسته و بي تاب ز بي مهري يار

 

او   به  دور   از  نظرم  ناي  و  نوايي  دارد

 

مردم چشم دلم خشک شده ست از غم او

 

يار   غدارم   عجب   مهر   و   وفايي    دارد

 

همه   کس   منع   بکردند   مرا   از  غم  او

 

من   ندانستم  عجب   ريو  و  ريايي    دارد 
 

+ نوشته شده در  دوشنبه 25 تیر1386 | 
 

در زمانهاي بسيار قديم هنوز پاي بشر به زمين نرسيده بود . فضليتها و تباهي ها در

همه جا شناور بودند . آنها از بيکاري خسته و کسل شده بودند .

روزي همه فضلیتها و تباهي همه دور هم جمع شدند , خسته تر و کسل تر از

هميشه . نا گهان ذکاوت ايستاد و گفت ((بياييد يک بازي کنيم , مثلا قايم باشک ))

همه از اين پيشنهاد شاد شدند و ديوانگي فرياد زد :((من چشم مي گذارم )) و از

آنجايي که هيچ کس نمي خواست به دنبال ديوانگي بگردد , همه قبول کردند .

ديوانگي جلوي درختي رفت و چشم هايش را بست و شروع کرد به شمردن :

يک ...دو   سه همه رفتند تا جايي پنهان شوند .

لطافت خود را به شاخ ماه اويزان کرد.

خيانت داخل انبوهي از زباله ها پنهان شد.

اصالت در ميان ابرها مخفي شد.

هوس به مرکز زمين رفت.

دروغ گفت :((زير سنگي پنهان مي شوم )) اما به ته دريا رفت .

طمع داخل کيسه اي که خودش دوخته بود مخفي گشت .

هنوز ديوانگي مشغول شمردن بود : هفتادو نه ...هشتاد ... هشتادو يک ... همه

پنهان شده بودند به جز عشق که همواره مردد بود و نمي توانست تصميم بگيرد .جاي

تعجب هم ندارد , چون همه مي دانستند که پنهان کردن عشق مشکل است . در

همين حال ديوانگي به پايان شمارش رسيد : نودوپنج ...نودوشش...نودوهفت...

هنگاميکه ديوانگي به صد رسيد ,عشق پريد و بين يک بوته گل رز سرخ پنهان شد .

ديوانگي فرياد زد :(( دارم مي ايم))و اولين کسي را که پيدا کرد , تنبلي بود , زيرا

تنبلي ,تنبلي اش آمده بود جايي پنهان شود . لطافت را نيز يافت که به شاخ ماه

آويزان بود .دروغ ته درياچه , هوس در مرکز زمين , يکي يکي همه را پيدا کرد به جز

عشق.او از يافتن عشق نااميد شده بود.حسادت در گوش هايش زمزمه کرد:(( تو فقط

بايد عشق را پيدا کني و او پشت بوته گل رز است))


ديوانگي شاخه چنگک مانندي را از درختي کند و با شدت و هيجان زياد آن را در بوته

گل رز فرو کرد و ناگهان اين ضربه ها با صداي ناله اي متوقف شد .

عشق از پشت بوته بيرون آمد و با دستهايش صورت خود را پوشانده بود و از ميان

انگشتانش قطرات خون بيرون ميزد .شاخه ها به چشمان عشق فرو رفته بودند واو

نمي توانست جايي را ببيند.او کور شده بود .ديوانگي گفت :(( من چه کردم؟ چگونه

مي توانم تو را درمان کنم ؟)) عشق پاسخ داد :(( تو نمي تواني مرا درمان کني , اما

اگر مي خواهي کاري کني ! راهنماي من شو.))


و اين گونه است که از آن به بعد عشق کور است و ديوانگي همواره در کناره اوست


و هر عاشق با عاشق شدن ديوانگي را در سرنوشت خود راه داده است


 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 23 خرداد1386 | 

 

هر که مهر فاطمه در دل ندارد  .  دین ندارد

دین و ایمان  .  غیره حب فاطمه امکان ندارد

 

حضرت حیدر به نام فاطمه حساس بود

خلقت از روز ازل مدیون عطر یاس بود

ای که بستی ره به زهرا در میان کوچه ها

گردنت را می شکست آنجا اگر عباس بود

 

اپ جدیدم پایینه

 

+ نوشته شده در  شنبه 12 خرداد1386 | 

 

کس ندانست چه شد حال زوال دل من

 

که دل هر احدی سوخت به حال دل من

 

این صباح ار چه طلوع میکند او زود به زود

 

نیست حتی نظرش خواب و خیال دل من

 

باورم نیست چه زود اینهمه او ریشه گرفت

 

و تنومند شد آخر چه نهال دل من ؟؟؟

 

بس وزید آخر و انداخت از این شاخ عقیم

 

باد بی رحم خزان میوه کال دل من

 

هاتفی دیشب از این قوم که هجرت میکرد

 

گفت میترسد از این اشک زلال دل من

 

غم بنازم که وفای تو به ما کم نشود

 

هیچ کس جز تو نشد باز وصال دل من

 

+ نوشته شده در  شنبه 12 خرداد1386 | 

سلام

مثل داداش سعید منم قرار نبود آپ کنم ولی داداش فرزاد

گفت که یه مراسم کوچیک باسه امیر بگیریم

این حرفای از زبون فرزاد هستش منم بررا اینکه نفرات بیشتری

بخونند نوشتم و این پست و آهنگو (البته اگه اجرا میشیه) رو تقدیم

امیر میکنم

 

سلام

اشتباه نكنيد ، من امير نيستم، من فرزاد هستم، دوست صميميه امير .

 

اين پست رو به سفارش امير مينويسم همون جوري كه خودش ازم

 

خواسته بود و حرفهاي امير رو هم در آخر ميذارم.

 

اما من امروز يه خبر براتون دارم، يه خبر خيلي بد .

 

چند روز پيش من و امير رفته بوديم مدارك سربازي رو پست كنيم، تو راه

 

برگشت بوديم كه موبايل امير زنگ خورد، امير با خوشحاليه زيادي گوشي

 

موبايل رو جواب داد، معلوم بود معصومه باهاش تماس گرفته كه اينقدر

 

خوشحاله. بيشتر از 3 هفته بود كه امير از معصومه بي خبر بود و هر چي

 

تلاش كرده بود نتونسته بود معصومه رو پيدا كنه، ولي معصومه خودش

 

تماس گرفته بود، امير شروع به صحبت كرد، خيلي شادوشنگول بود ولي

 

يهو سرجاش ميخكوب شد، رنگش مثل گچ سفيد شد، بدون خداحافظي

 

گوشي رو قطع كردو مات و مبهوت منو نگاه ميكرد، گريه امونش نداد جلوي

 

اون همه آدم تو خيابون زد زير گريه، اصلا نميتونست حرف بزنه وقتي يه كم

 

آروم شد شروع كرد به گفتن چيزايي كه معصومه بهش گفته بود، انگار

 

هذيون ميگفت ولي واقعيت بود،‌ معصومه، معشوقۀ امير، 2 هفته پيش نامزد

 

كرده بود، تو اين يكي دو ماه اخير قول و قرارها از قبل گذاشته شده بوده و

 

معصومه واسه امير فيلم بازي ميكرده .

 

 

اولاي غروب بود كه امير رو رسوندم خونشون، اوضاء روحيش خيلي بد بود.

 

اون شب بهش زنگ زدم كه گفتن خوابه، فردا ظهر با امير تماس گرفتم،

 

خواهرش گوشي رو جواب دادو گفت امير حالش بد شده آورديمش

 

بيمارستان، رفتم اورژانس بيمارستاني كه امير رو برده بودن اونجا . . . . .

 

از اينجا به بعد رو ديگه نميتونم شرح بدم چون دلم طاقت نمياره، يه جور

 

ديگه مينويسم‌ ؛

 


زمان      :       پنجشنبه 13 / 2 / 86 ، ساعت 12 ظهر


مكان      :       اورژانس بيمارستان


نام بيمار  :      امير  ......


وضعيت بيمار :  بيهوش



زمان      :       پنجشنبه 13 / 2 / 86 ، ساعت 9 شب


مكان      :       بخش مراقبتهاي ويژۀ بيمارستان


نام بيمار  :      امير  ......


وضعيت بيمار :  بيهوش ، وضعيت جسمي رو به وخامت

 


زمان      :       جمعه 14 / 2 / 86 ، ساعت حدود 7 بعد از ظهر


مكان      :       بخش مراقبتهاي ويژۀ بيمارستان


نام بيمار  :      امير  ......


وضعيت بيمار : 



          انا لله و انا اليه راجعون


          روح امير ، به ملكوت اعلي

 

پيوست

 

 

 

 

 

 

امير براي هميشه از بين ما رفت، شايد به عشق پاكش رسيد، عشقي كه

 

معصومه قدرش رو ندونست. پزشك امير، علت فوت امير رو استفادۀ بيش

 

ازحد قرص هاي خواب آور قوي اعلام كرد و چون مقدار قرصها زياد بوده

 

نتونستن براي امير كاري بكنن و امير از مرگ نجات پيدا نكرد، همه چيز

 

 خيلي سريع و غير منتظره اتفاق افتاد، نميدونم ... شايد تصميم امير خيلي

 

عجولانه بود ولي به هر حال امير ديگه بين ما نيست. امير، صبح روز شنبه با

 

يك مراسم عالي و با شكوه كه همۀ فاميل و دوستاش و همكاراش حظور

 

داشتن، در بهشت زهراي تهران به خاك سپرده شد، انگار روز عاشورا بود،

 

چه جمعيتي اومده بود، سينه زني، عزاداري، نوحه خوني، گريه، . . . . .

 

امير، خيلي زود از بين ما رفت، ولي رفت، سني نداشت، يه جوون 22 ساله، مثل يه شاخ

 

ه گل پرپر شد، مطمئنا نه پدرومادر امير، نه خواهرش و نه ما دوستاش ديگه صداي امير رو نميشنويم، ديگه

 

مادر امير نميتونه براي خوشبختيه تنها پسرش رؤيايي داشته باشه، ديگه پدرش هيچ اميدي براي آيندۀ امير

 

نداره، ديگه خواهرش يه تكيه گاه امن نداره، همه چيز تموم شد. امير با سن كمي كه داشت يه مرد به معناي

 

واقعي بود، خيلي با معرفت و گل بود، تا قبل از آشنائيش با معصومه هيچ وقت خنده از رو صورتش دور

 

نميشد ولي اين آخريا خيلي افسرده شده بود . الان ديگه جسم بي جون امير، زير خاك، راحت و آسوده

 

خوابيده، امير براي هميشه چشماشو بست .

 

اما حرفي كه من با معصومه خانم دارم اينه :

 

معصومه خانم ، هيچ كسي براي شما امير نميشه، هيچ كسي مثل امير قدرو ارزشت رو نميدونه، هم در حق

 

خودت بد كردي هم در حق امير ، اين حرف رو تا آخر عمر آويزۀ گوشت كن ، هيچ كسي مثل امير دوست

 

نداره .


من ديگه هيچ حرفي ندارم كه بگم، فقط حرفا و عكسي رو كه امير قبل از مرگش با ايميل، برام فرستاده بود

 

رو براتون ميذارم، اين حرفها دقيقا همون چيزي هست كه امير نوشته، پسوورد وبلاگ رو هم نوشته بود و

 

خواسته كه نوشتش رو بذارم تو وبلاگ و ازم خواست كه متن تمام پستها رو حذف كنم، و من در آخر يك

 

خواهش از شما عزيزان دارم ؛ از شما وبلاگ نويسان و دوستان امير كه به اين وبلاگ ميومدين، ميخوام

 

كه هر كدومتون كه امير رو مثل برادرتون ميدونستين يه مراسم كوچيك واسه ياد بود امير تو وبلاگتون

 

بگيرين تا شايد ياد اين جوون عاشق زنده بمونه و در بخش نظرات همين پست به من هم خبر بدين تا من هم

 

تو مراسمتون شركت كنم .

 

امير بعد از آشناييش با معصومه هميشه يه چيزي رو براي من تكرار ميكرد، ميگفت :

 

«« يادت باشه هيچ وقت عاشق نشي ، اگه عاشق شدي اين حرف رو يادت نره 


.::::::  يادمان باشد ، در عشق گر به وصال يار نائل آمديم ، شكر خدا را گوئيم و سجدۀ شكر، و گر

 

سرنوشتمان چيزي جز دوري يار و وصال در خيال نبود از آن پس جايگاه جسم و روح و قلب عاشقمان

 

جاييست كه آن را نامند ، گورستان  ::::::.  »»

 

امير به اين حرفش اعتقاد داشت، بهتر بگم ، ايمان داشت . من خداحافظي ميكنم و حرفهاي امير كه خطاب به معصومه هست رو در ادامه ميذارم  .


و اما آخرين دستنوشتۀ جوان ناكام ، شادروان امير ......


* * * * . . . . : : : : : : : : : : : : : : : : : : : : : : : : : : : : : : : : : : : : : . . . . * *‌ * *



سلام عزيزم ، خوبي ؟ حالت چطوره ؟ خوب بودي بهتر شدي ؟ من هم خوبم ، يعني الان كه داري اين متن رو

 

ميخوني خيلي خيلي خوبم ، ميدونم كه مياي و اين پست رو ميخوني ، چون اگه اين رو ندونم و تو رو نشناسم

 

واسه لاي جرز ديوار خوبم .


ببين ببين اين گريۀ يك مرده                مردي که گريه هاش ظهور درده
ببين ببين اين آخرين  صداي               اين بي صدا شبخون کوچه گرده

خوب اين هم پيشوني نوشت من بود كاريشم نميشه كرد ، اما معصومه ، ميخوام چند تا چيز رو يادت بندازم ، گرچه خيلي ديره ولي .
. . . . . . . .


يادته وسط پائيز اومدم شهرستانتون ؟! رفتيم اون سفره خونه سنتيه !!! يادته اون روز چي بهم گفتي ؟ يادت

نيست ؟ اما من خيلي خوب يادمه ، مگه ميشه يادم بره ؟!  گفتي « امير ، عزيزم ،‌ دوستت دارم » ؛ واقعا

دوستم داشتي ؟ ولي من دوستت داشتم ، با تمام وجود دوستت داشتم ،برام اين رو نوشتي « جز تو هرگز با

كسي از عشق و از فردا نخواهم گفت » ، معصومه، اين شعرها رو بارها با خودت بخون چون همۀ حرفاي

نگفتۀ من تو اين شعرهاست ؛

چي ميشه يه لحظه باشي                             تو همصدا بشي با اين دل تنهام
آخه تو همۀ وجودمي ، عشق و غرورمي        تو شدي همه دنيام
آخه دوست دارم به خدا ، آهاي خدا                اي خدا بهش بگو ، واسش ميميرم

راستي اين يكي رو داشت يادم ميرفت ، اين شعر رو حتما يادته ، هميشه برات ميخوندم


كي اشكاتو پاك ميكنه وقتي كه غصه داري ؟
دست رو موهات كي ميكشه وقتي منو نداري ؟
شونۀ كي مرهم هق هقت ميشه دوباره ؟
از كي بهونه ميگيري شباي بي ستاره ؟
برگ ريزوناي پائيز ، كي چشم به راهت نشسته ؟
از جلو پات جمع ميكنه برگاي زرد و خسته
كي منتظر ميمونه حتي شباي يلدا ؟
تا خنده رو لبات بياد شب برسه به فردا


مگه ميشه اين شعر از يادت بره ؟! شعر دوران دلدادگيمونه ، هميشه خنديدنت برام قشنگ بود ، حتي صداي

خنديدنت دلمو شاد ميكرد ، چه برسه به ديدن صورت نازت وقتي كه با اون خندۀ قشنگت ، خوشگلترش

ميكردي ؛ انگار زندگيه دوباره بهم ميدادن


يه روزي قدرمو ميدوني كه ديره                   روزي كه كسي سراغت رو نميگيره
يه روزي ميدوني من كيو چي بودم                 روزي كه از نبودنم غصت ميگيره
باشه خوبم ، از كنارت ساده ميرم                 با وجود اينكه ميدونم ميميرم
به خدا ، قدرم رو ميدوني يه روزي                روزي كه از تو جدا ميشه مسيرم
قدرم رو ميدوني يه روز                              يادم ميفتي شب و روز
صدام تو گوشت ميپيچه                               مثل يه آه سينه سوز
حسرت يك لحظه نگام                                 دلتنگ ميشي بد جور برام
اون روزا دور نيست به خدا                        حتي به خوابت نميام
يه روزي قدرمو ميدوني كه ديره                   اسم من از توي لحظه هات نميره
ديگه نيستم اون شباي پر ستاره                   وقتي كه دلت بهونم رو ميگيره
اما اون روز رو خدا كنه نباشم                     نشنوم از رفتن من غصه داري
من ميبينم اون شبايي رو كه ديگه                واسه گريه شونه هام رو كم بياري


آره تموم شد ، همه چيز تموم شد ، قبلا هم گفته بودم كه با رفتن تو زندگيه من هم به پايان ميرسه ، اون وقتا وقتي اين رو بهت ميگفتم
، ميگفتي كه چرت و پرت ميگم ؛


ولي الان چي ؟ الانم همون نظر رو داري ؟؟!!!

اگه دارم ميرم بدون دست خودم نيست
از چشم كه بيفتم ، از دل ديگه سخت نيست
ميرم چون ديدن و نداشتنت سخته
ميرم چون ديگه عشقم رفته
از قلبت ميرم همين راهشه
اين حقم نبود ، ولي باشه
تو بازيه سرنوشت منو نبر از ياد
منو به ياد بسپار ، نده منو بر باد
حالا كجام ؟ دستات توي دست كين ؟
يه روز ميرسه، ازت پس ميگيرم
دلي كه پيشت بودو زير پا گذاشتيش
اين حرفاي كسيه كه يه روز دوستش داشتيش


آره ، الان ديگه دستم از اين دنيا كوتاهه، ولي منم خدايي دارم، دلم با خدا رك و راست بود، خدا هم صلاح

همه چيز دستشه ، نفرين نميكنم ولي همه چيز رو به خدا واگذار ميكنم .

من فقط يه چيز ميخوام اونم خوشبختيه توئه ، چه با من ، چه بي من .

خوشبخت بشي عزيزم ، هميشه سلامت و موفق باشي . 

 

 

خوب این حرفهای فرزاد بود حالا همه برای

 

  شادی روح امیر یه فاتحه بخونید هرکی

 

        هم خوند یه نظر بده با حداقل تو

 

          نظرات فقط یه ((۱)) بنویسه  

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 23 اردیبهشت1386 |