//
DELSHEKASTEGAN
وقتي مرا کشيد خدا ، پاک کن نداشت
ناچار خط زد اسم مرا ، پاک کن نداشت
دست مرا کشيد پلي بين من و تو
اما براي فاصله ها ، پاک کن نداشت
بر بال ما دو قفل مشابه کشيد و بعد
مال تو را شکست و مال مرا پاک کن نداشت ...
باز امشب دل من حال و هوايي دارد
مست عشق است عجب شور و صفايي دارد
محفل خامش ما غرق اميد است و وصال
يار ما با دگري قصد صفايي دارد
چشم من خسته و بي تاب ز بي مهري يار
او به دور از نظرم ناي و نوايي دارد
مردم چشم دلم خشک شده ست از غم او
يار غدارم عجب مهر و وفايي دارد
همه کس منع بکردند مرا از غم او
من ندانستم عجب ريو و ريايي دارد
در زمانهاي بسيار قديم هنوز پاي بشر به زمين نرسيده بود . فضليتها و تباهي ها در
همه جا شناور بودند . آنها از بيکاري خسته و کسل شده بودند .
روزي همه فضلیتها و تباهي همه دور هم جمع شدند , خسته تر و کسل تر از
هميشه . نا گهان ذکاوت ايستاد و گفت ((بياييد يک بازي کنيم , مثلا قايم باشک ))
همه از اين پيشنهاد شاد شدند و ديوانگي فرياد زد :((من چشم مي گذارم )) و از
آنجايي که هيچ کس نمي خواست به دنبال ديوانگي بگردد , همه قبول کردند .
ديوانگي جلوي درختي رفت و چشم هايش را بست و شروع کرد به شمردن :
يک ...دو سه همه رفتند تا جايي پنهان شوند .
لطافت خود را به شاخ ماه اويزان کرد.
خيانت داخل انبوهي از زباله ها پنهان شد.
اصالت در ميان ابرها مخفي شد.
هوس به مرکز زمين رفت.
دروغ گفت :((زير سنگي پنهان مي شوم )) اما به ته دريا رفت .
طمع داخل کيسه اي که خودش دوخته بود مخفي گشت .
هنوز ديوانگي مشغول شمردن بود : هفتادو نه ...هشتاد ... هشتادو يک ... همه
پنهان شده بودند به جز عشق که همواره مردد بود و نمي توانست تصميم بگيرد .جاي
تعجب هم ندارد , چون همه مي دانستند که پنهان کردن عشق مشکل است . در
همين حال ديوانگي به پايان شمارش رسيد : نودوپنج ...نودوشش...نودوهفت...
هنگاميکه ديوانگي به صد رسيد ,عشق پريد و بين يک بوته گل رز سرخ پنهان شد .
ديوانگي فرياد زد :(( دارم مي ايم))و اولين کسي را که پيدا کرد , تنبلي بود , زيرا
تنبلي ,تنبلي اش آمده بود جايي پنهان شود . لطافت را نيز يافت که به شاخ ماه
آويزان بود .دروغ ته درياچه , هوس در مرکز زمين , يکي يکي همه را پيدا کرد به جز
عشق.او از يافتن عشق نااميد شده بود.حسادت در گوش هايش زمزمه کرد:(( تو فقط
بايد عشق را پيدا کني و او پشت بوته گل رز است))
ديوانگي شاخه چنگک مانندي را از درختي کند و با شدت و هيجان زياد آن را در بوته
گل رز فرو کرد و ناگهان اين ضربه ها با صداي ناله اي متوقف شد .
عشق از پشت بوته بيرون آمد و با دستهايش صورت خود را پوشانده بود و از ميان
انگشتانش قطرات خون بيرون ميزد .شاخه ها به چشمان عشق فرو رفته بودند واو
نمي توانست جايي را ببيند.او کور شده بود .ديوانگي گفت :(( من چه کردم؟ چگونه
مي توانم تو را درمان کنم ؟)) عشق پاسخ داد :(( تو نمي تواني مرا درمان کني , اما
اگر مي خواهي کاري کني ! راهنماي من شو.))
و اين گونه است که از آن به بعد عشق کور است و ديوانگي همواره در کناره اوست
و هر عاشق با عاشق شدن ديوانگي را در سرنوشت خود راه داده است
هر که مهر فاطمه در دل ندارد . دین ندارد
دین و ایمان . غیره حب فاطمه امکان ندارد

حضرت حیدر به نام فاطمه حساس بود
خلقت از روز ازل مدیون عطر یاس بود
ای که بستی ره به زهرا در میان کوچه ها
گردنت را می شکست آنجا اگر عباس بود
اپ جدیدم پایینه
کس ندانست چه شد حال زوال دل من
که دل هر احدی سوخت به حال دل من
این صباح ار چه طلوع میکند او زود به زود
نیست حتی نظرش خواب و خیال دل من
باورم نیست چه زود اینهمه او ریشه گرفت
و تنومند شد آخر چه نهال دل من ؟؟؟
بس وزید آخر و انداخت از این شاخ عقیم
باد بی رحم خزان میوه کال دل من
هاتفی دیشب از این قوم که هجرت میکرد
گفت میترسد از این اشک زلال دل من
غم بنازم که وفای تو به ما کم نشود
هیچ کس جز تو نشد باز وصال دل من
سلام
مثل داداش سعید منم قرار نبود آپ کنم ولی داداش فرزاد
گفت که یه مراسم کوچیک باسه امیر بگیریم
این حرفای از زبون فرزاد هستش منم بررا اینکه نفرات بیشتری
بخونند نوشتم و این پست و آهنگو (البته اگه اجرا میشیه) رو تقدیم
امیر میکنم
سلام
اشتباه نكنيد ، من امير نيستم، من فرزاد هستم، دوست صميميه امير .
اين پست رو به سفارش امير مينويسم همون جوري كه خودش ازم
خواسته بود و حرفهاي امير رو هم در آخر ميذارم.
اما من امروز يه خبر براتون دارم، يه خبر خيلي بد .
چند روز پيش من و امير رفته بوديم مدارك سربازي رو پست كنيم، تو راه
برگشت بوديم كه موبايل امير زنگ خورد، امير با خوشحاليه زيادي گوشي
موبايل رو جواب داد، معلوم بود معصومه باهاش تماس گرفته كه اينقدر
خوشحاله. بيشتر از 3 هفته بود كه امير از معصومه بي خبر بود و هر چي
تلاش كرده بود نتونسته بود معصومه رو پيدا كنه، ولي معصومه خودش
تماس گرفته بود، امير شروع به صحبت كرد، خيلي شادوشنگول بود ولي
يهو سرجاش ميخكوب شد، رنگش مثل گچ سفيد شد، بدون خداحافظي
گوشي رو قطع كردو مات و مبهوت منو نگاه ميكرد، گريه امونش نداد جلوي
اون همه آدم تو خيابون زد زير گريه، اصلا نميتونست حرف بزنه وقتي يه كم
آروم شد شروع كرد به گفتن چيزايي كه معصومه بهش گفته بود، انگار
هذيون ميگفت ولي واقعيت بود، معصومه، معشوقۀ امير، 2 هفته پيش نامزد
كرده بود، تو اين يكي دو ماه اخير قول و قرارها از قبل گذاشته شده بوده و
معصومه واسه امير فيلم بازي ميكرده .
اولاي غروب بود كه امير رو رسوندم خونشون، اوضاء روحيش خيلي بد بود.
اون شب بهش زنگ زدم كه گفتن خوابه، فردا ظهر با امير تماس گرفتم،
خواهرش گوشي رو جواب دادو گفت امير حالش بد شده آورديمش
بيمارستان، رفتم اورژانس بيمارستاني كه امير رو برده بودن اونجا . . . . .
از اينجا به بعد رو ديگه نميتونم شرح بدم چون دلم طاقت نمياره، يه جور
ديگه مينويسم ؛
زمان : پنجشنبه 13 / 2 / 86 ، ساعت 12 ظهر
مكان : اورژانس بيمارستان
نام بيمار : امير ......
وضعيت بيمار : بيهوش
زمان : پنجشنبه 13 / 2 / 86 ، ساعت 9 شب
مكان : بخش مراقبتهاي ويژۀ بيمارستان
نام بيمار : امير ......
وضعيت بيمار : بيهوش ، وضعيت جسمي رو به وخامت
زمان : جمعه 14 / 2 / 86 ، ساعت حدود 7 بعد از ظهر
مكان : بخش مراقبتهاي ويژۀ بيمارستان
نام بيمار : امير ......
وضعيت بيمار :
پيوست

امير براي هميشه از بين ما رفت، شايد به عشق پاكش رسيد، عشقي كه
معصومه قدرش رو ندونست. پزشك امير، علت فوت امير رو استفادۀ بيش
ازحد قرص هاي خواب آور قوي اعلام كرد و چون مقدار قرصها زياد بوده
نتونستن براي امير كاري بكنن و امير از مرگ نجات پيدا نكرد، همه چيز
خيلي سريع و غير منتظره اتفاق افتاد، نميدونم ... شايد تصميم امير خيلي
عجولانه بود ولي به هر حال امير ديگه بين ما نيست. امير، صبح روز شنبه با
يك مراسم عالي و با شكوه كه همۀ فاميل و دوستاش و همكاراش حظور
داشتن، در بهشت زهراي تهران به خاك سپرده شد، انگار روز عاشورا بود،
چه جمعيتي اومده بود، سينه زني، عزاداري، نوحه خوني، گريه، . . . . .
امير، خيلي زود از بين ما رفت، ولي رفت، سني نداشت، يه جوون 22 ساله، مثل يه شاخ
ه گل پرپر شد، مطمئنا نه پدرومادر امير، نه خواهرش و نه ما دوستاش ديگه صداي امير رو نميشنويم، ديگه
مادر امير نميتونه براي خوشبختيه تنها پسرش رؤيايي داشته باشه، ديگه پدرش هيچ اميدي براي آيندۀ امير
نداره، ديگه خواهرش يه تكيه گاه امن نداره، همه چيز تموم شد. امير با سن كمي كه داشت يه مرد به معناي
واقعي بود، خيلي با معرفت و گل بود، تا قبل از آشنائيش با معصومه هيچ وقت خنده از رو صورتش دور
نميشد ولي اين آخريا خيلي افسرده شده بود . الان ديگه جسم بي جون امير، زير خاك، راحت و آسوده
خوابيده، امير براي هميشه چشماشو بست .
اما حرفي كه من با معصومه خانم دارم اينه :
معصومه خانم ، هيچ كسي براي شما امير نميشه، هيچ كسي مثل امير قدرو ارزشت رو نميدونه، هم در حق
خودت بد كردي هم در حق امير ، اين حرف رو تا آخر عمر آويزۀ گوشت كن ، هيچ كسي مثل امير دوست
نداره .
من ديگه هيچ حرفي ندارم كه بگم، فقط حرفا و عكسي رو كه امير قبل از مرگش با ايميل، برام فرستاده بود
رو براتون ميذارم، اين حرفها دقيقا همون چيزي هست كه امير نوشته، پسوورد وبلاگ رو هم نوشته بود و
خواسته كه نوشتش رو بذارم تو وبلاگ و ازم خواست كه متن تمام پستها رو حذف كنم، و من در آخر يك
خواهش از شما عزيزان دارم ؛ از شما وبلاگ نويسان و دوستان امير كه به اين وبلاگ ميومدين، ميخوام
كه هر كدومتون كه امير رو مثل برادرتون ميدونستين يه مراسم كوچيك واسه ياد بود امير تو وبلاگتون
بگيرين تا شايد ياد اين جوون عاشق زنده بمونه و در بخش نظرات همين پست به من هم خبر بدين تا من هم
تو مراسمتون شركت كنم .
امير بعد از آشناييش با معصومه هميشه يه چيزي رو براي من تكرار ميكرد، ميگفت :
«« يادت باشه هيچ وقت عاشق نشي ، اگه عاشق شدي اين حرف رو يادت نره
.:::::: يادمان باشد ، در عشق گر به وصال يار نائل آمديم ، شكر خدا را گوئيم و سجدۀ شكر، و گر
سرنوشتمان چيزي جز دوري يار و وصال در خيال نبود از آن پس جايگاه جسم و روح و قلب عاشقمان
جاييست كه آن را نامند ، گورستان ::::::. »»
امير به اين حرفش اعتقاد داشت، بهتر بگم ، ايمان داشت . من خداحافظي ميكنم و حرفهاي امير كه خطاب به معصومه هست رو در ادامه ميذارم .
و اما آخرين دستنوشتۀ جوان ناكام ، شادروان امير ......
* * * * . . . . : : : : : : : : : : : : : : : : : : : : : : : : : : : : : : : : : : : : : . . . . * * * *
سلام عزيزم ، خوبي ؟ حالت چطوره ؟ خوب بودي بهتر شدي ؟ من هم خوبم ، يعني الان كه داري اين متن رو
ميخوني خيلي خيلي خوبم ، ميدونم كه مياي و اين پست رو ميخوني ، چون اگه اين رو ندونم و تو رو نشناسم
واسه لاي جرز ديوار خوبم .
يادته وسط پائيز اومدم شهرستانتون ؟! رفتيم اون سفره خونه سنتيه !!! يادته اون روز چي بهم گفتي ؟ يادت
نيست ؟ اما من خيلي خوب يادمه ، مگه ميشه يادم بره ؟! گفتي « امير ، عزيزم ، دوستت دارم » ؛ واقعا
دوستم داشتي ؟ ولي من دوستت داشتم ، با تمام وجود دوستت داشتم ،برام اين رو نوشتي « جز تو هرگز با
كسي از عشق و از فردا نخواهم گفت » ، معصومه، اين شعرها رو بارها با خودت بخون چون همۀ حرفاي
نگفتۀ من تو اين شعرهاست ؛
چي ميشه يه لحظه باشي تو همصدا بشي با اين دل تنهام
آخه تو همۀ وجودمي ، عشق و غرورمي تو شدي همه دنيام
آخه دوست دارم به خدا ، آهاي خدا اي خدا بهش بگو ، واسش ميميرم
كي اشكاتو پاك ميكنه وقتي كه غصه داري ؟
دست رو موهات كي ميكشه وقتي منو نداري ؟
شونۀ كي مرهم هق هقت ميشه دوباره ؟
از كي بهونه ميگيري شباي بي ستاره ؟
برگ ريزوناي پائيز ، كي چشم به راهت نشسته ؟
از جلو پات جمع ميكنه برگاي زرد و خسته
كي منتظر ميمونه حتي شباي يلدا ؟
تا خنده رو لبات بياد شب برسه به فردا
خنديدنت دلمو شاد ميكرد ، چه برسه به ديدن صورت نازت وقتي كه با اون خندۀ قشنگت ، خوشگلترش
ميكردي ؛ انگار زندگيه دوباره بهم ميدادن
يه روزي قدرمو ميدوني كه ديره روزي كه كسي سراغت رو نميگيره
يه روزي ميدوني من كيو چي بودم روزي كه از نبودنم غصت ميگيره
باشه خوبم ، از كنارت ساده ميرم با وجود اينكه ميدونم ميميرم
به خدا ، قدرم رو ميدوني يه روزي روزي كه از تو جدا ميشه مسيرم
قدرم رو ميدوني يه روز يادم ميفتي شب و روز
صدام تو گوشت ميپيچه مثل يه آه سينه سوز
حسرت يك لحظه نگام دلتنگ ميشي بد جور برام
اون روزا دور نيست به خدا حتي به خوابت نميام
يه روزي قدرمو ميدوني كه ديره اسم من از توي لحظه هات نميره
ديگه نيستم اون شباي پر ستاره وقتي كه دلت بهونم رو ميگيره
اما اون روز رو خدا كنه نباشم نشنوم از رفتن من غصه داري
من ميبينم اون شبايي رو كه ديگه واسه گريه شونه هام رو كم بياري
آره تموم شد ، همه چيز تموم شد ، قبلا هم گفته بودم كه با رفتن تو زندگيه من هم به پايان ميرسه ، اون وقتا وقتي اين رو بهت ميگفتم ، ميگفتي كه چرت و پرت ميگم ؛
ولي الان چي ؟ الانم همون نظر رو داري ؟؟!!!
اگه دارم ميرم بدون دست خودم نيست
از چشم كه بيفتم ، از دل ديگه سخت نيست
ميرم چون ديدن و نداشتنت سخته
ميرم چون ديگه عشقم رفته
از قلبت ميرم همين راهشه
اين حقم نبود ، ولي باشه
تو بازيه سرنوشت منو نبر از ياد
منو به ياد بسپار ، نده منو بر باد
حالا كجام ؟ دستات توي دست كين ؟
يه روز ميرسه، ازت پس ميگيرم
دلي كه پيشت بودو زير پا گذاشتيش
اين حرفاي كسيه كه يه روز دوستش داشتيش
همه چيز دستشه ، نفرين نميكنم ولي همه چيز رو به خدا واگذار ميكنم .
من فقط يه چيز ميخوام اونم خوشبختيه توئه ، چه با من ، چه بي من .
خوشبخت بشي عزيزم ، هميشه سلامت و موفق باشي .
خوب این حرفهای فرزاد بود حالا همه برای
شادی روح امیر یه فاتحه بخونید هرکی
هم خوند یه نظر بده با حداقل تو
نظرات فقط یه ((۱)) بنویسه
توي ساحل روي شن ها قايقي به گل نشسته
يكي با چشمون گريون گوشهاي تنها نشسته
نگاه پر اضطراب به افق به بينهايت
ساكته اما تو قلبش داره يك دنيا شكایت
تو چشاش حلقه اشكه تو قلبش غم دنيا
منتظر به راهه يار تا بياد امروز و فردا
باورش نميشه عشقش همه دنياش زير آب
تنها مونده توي ساحل زندگيش براش عذاب
خاطرات لب دريا ديگه از يادش نميره
همه دنياش زير آب و خودش هم به غم اسيره
دست بيرحم زمونه عشقشو برده به دريا
حالا از خودش ميپرسه مييادش آيا و آيا
عاشقي كه تنها باشه توي دنيا نميمونه
دل عاشق و شكستن شده كار اين زمونه
خاطرات لب دريا ديگه از يادش نميره
همه دنياش زير آب از غم دوريش مي ميره
راستش مطلب قبل رو که دادم کسی و خبر نکردم می خواستم ببینم چند
نفر به ما لطف بیشتری دارن که از همینجاازشون تشکر میکنم
داداشای عزیزم :آقا سعید , سروش و کوروش
و آبجی های گلم : دختر شب , مرجان , صبا , نغمه و یه دختر تنها
از بقیه دوستانم که به ما لطف ندارندم به خاطره گذشته ها متشکرم
پست جدیدمم پایین میتونید بخونید
دل من یه روز به دریا زد ورفت
...
پشت پا به رسم دنیا زد و رفت
...زنده ها خیلی براش کهنه بودن...
خودشو تو مرده ها جا زد و رفت...
هوای تازه دلش می خواست ولی...
آخرش تو غبارا زد و رفت...
دنبال کلید خوشبختی می گشت...
خودشم قفلی رو فقلا زد و رفت

دوستان خوبم پيشاپيش حلول معجزه طبيعت را به شما عزيزان تبريك مي گويم.
اميدوارم 1386 برايتان يكي از بهترين سالهاي ماندگار و تاثير گذار در جهت رشد
تكامل در زندگيتان باشد. ارزومندم كه بهار را با شادي دل اغاز و سال را با سلامتي
جسم و اسايش روح و روان به پايان رسانيد. روزگارتان خرم وجودتان دور از هر افت
و نامتان ماندگار باد
گفتمش آغاز درد عشق چيست؟
گفت آغازش سراسر بندگيست
گفتمش پايان آن را هم بگو
گفت پايانش همه شرمندگيست
گفتمش درمان دردم را بگو
گفت درماني ندارد، بي دواست
گفتمش يک اندکي تسکين آن
گفت تسکينش همه سوز و فناست
خوشا عاشق شدن اما جدائي
خوشا عشق و , نواي بي نوائي
خوشا عشق وخوشا ناكامي عشق
خوشا عشق و خوشا رسوائي عشق
خوشا بر جان من هر شام وهر روز
همه درد و همه داغ و همه سوز
لعنت
گفتم: «لعنت بر شيطان»!
لبخند زد.
پرسيدم: «چرا مي خندي؟»
پاسخ داد:«از حماقت تو خنده ام مي گيرد»
پرسيدم: «مگر چه كرده ام؟»
گفت: «مرا لعنت مي كني در حالي كه هيچ بدي در حق
تو نكرده ام»
با تعجب پرسيدم: «پس چرا زمين مي خورم؟!»
جواب داد: «نفس تو مانند اسبي است كه آن را رام
نكرده اي. نفس تو هنوز وحشي است؛ تو را زمين مي
زند.»
پرسيدم: «پس تو چه كاره اي؟»
پاسخ داد: «هر وقت سواري آموختي، براي رم دادن
اسب تو خواهم آمد؛ فعلاً برو سواري بياموز. در ضمن اين
قدر مرا لعنت نكن!»
گفتم: «پس حداقل به من بگو چگونه اسب نفسم را رام
كنم؟»
در حاليكه دور مي شد گفت: «من پيامبر نيستم
جوان ...!
خواستم برایت از شازده کوچولو بنویسم
از همان نامه هایی که دوست داری
اما باز هم نشد
دلم نگران است. نگران دلت. نگران آنچه گذشته و من
من نبوده ام تا تو را بفهمم
باران را بهانه کردم،
قطع شد!
برف را بهانه کردم،
آب شد!
گم شدن کفشهایت را بهانه کردم،
پیدا شد!
اصلا چرا می خواهی بروی؟